<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>موج،کمی بالاتر</title>
	<atom:link href="http://fatemehrasouli.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com</link>
	<description>قلم زنی های فاطمه رسولی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 23 Jun 2011 16:30:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='fatemehrasouli.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>موج،کمی بالاتر</title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://fatemehrasouli.wordpress.com/osd.xml" title="موج،کمی بالاتر" />
	<atom:link rel='hub' href='http://fatemehrasouli.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>قهوه ،نه با شیر و نه با شکر</title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2011/06/23/%d9%82%d9%87%d9%88%d9%87-%d8%8c%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%b4%db%8c%d8%b1-%d9%88-%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%b4%da%a9%d8%b1/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2011/06/23/%d9%82%d9%87%d9%88%d9%87-%d8%8c%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%b4%db%8c%d8%b1-%d9%88-%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%b4%da%a9%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Jun 2011 16:29:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[حیف که علاقه و اعتقادی به فال قهوه ندارم. اگر حتی ذره ای اعتقاد بود،می رفتم فال قهوه را از یک آدم اینکاره یاد می گرفتم. بعد یکروز دعوتت می کردم به یک کافی شاپ خوب. مثل &#8220;کافه شمرون&#8221; توی باغ موزه دکتر حسابی یا &#8220;کافه ویونا&#8221; .دوتا قهوه سفارش می دادم و به تو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=101&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حیف که علاقه و اعتقادی به فال قهوه ندارم. اگر حتی ذره ای اعتقاد بود،می رفتم فال قهوه را از یک آدم اینکاره یاد می گرفتم. بعد یکروز دعوتت می کردم به یک کافی شاپ خوب. مثل &#8220;کافه شمرون&#8221; توی باغ موزه دکتر حسابی یا &#8220;کافه ویونا&#8221; .دوتا قهوه سفارش می دادم و به تو می گفتم که قصد دارم فالت را بگیرم. خلاصه اش این است که قهوه ات را می خ.ردی و فنجان را بر می گرداندی. چند دقیقه بعد من فنجان را بر می داشتم و به داخل آن خیره می شدم. تو هم تکیه ات را می دادی به پشتی صندلی و دستها را روی سینه قفل می کردی و به من خیره می شدی.</p>
<p>اصلش این است که دوست دارم برای دادن این اطلاعات کمی تشنه ات کنم. پس بدون اینکه چیزی بگویم. فنجلن را با چاشنی یک لبخند به طرفت می گیرم و می گویم:&#8221;انگشت بزن.&#8221;تو مطیع انگش می زنی و من فنجان را به طرف خود بر می گردانم. نیازی نیست نگاهت کنم تا بفهمم داری انگشتت را به طرف دهانت می بری.  قبل از اینکه بتوانی آن کار را انجام بدهی می گویم:گ اون دستمال کاغذی رو برای همین موقع ها روی میز گذاشتن.&#8221;</p>
<p>لحظه ای بعد در حالی که تو داری انگشتت را با دستمال کاغذی پاک می کنی .سرم را از روی فنجان بلنند می کنم و به تو چشم می دوزم. می گویمک&#8221; حقیقتش اینه که چیز نه چندان جالبی این تو هست.&#8221;</p>
<p>تو دوباره ولو می شوی روی صندلی ات  و می گویی:&#8221;چیه ؟ نکنه قرار از کارم اخراج کنن یا اینکه تصادف کنم و بمیرم.&#8221;</p>
<p>گقتم:&#8221;نه اما این شکلی که اینجا افتاده ..به معنی اینه که تو بلاخره دیوونه می شی.&#8221;</p>
<p>لبخندت عمیق می شود و تبدیل می شود به قهقه بی توجه به آدمهای توی کافه می خندی و می گویی:&#8221;حالا چرا قراره دیوونه بشم.&#8221;متفکر می گویم:&#8221;البته به نظر من این غلطه..&#8221;بی اینکه بپرسی می دانم الان شبیه علامت سوال هستی، پس جوابت را می دهم:&#8221;چون به نظر من تو دیوونه هستی.&#8221;</p>
<p>دوباره قهقه می زنی و بعدش با نگاه های دیگران خودت را جمع و جور می کنی و آرام می گویی:&#8221; به فال قهوه من اعتماد کن.حالا بگو چرا قراره دیوونه بشم.&#8221;</p>
<p>من قهوه را بالا می آورم و جنان در آن خیره می شوم که انگار یک دوربین است و من از درون دریچه آن می خواهم در دور دستها چیزی را ببینم. بعد  زا یه مدت می  گویم:&#8221; ببین&#8230;مثل اینکه ه کسیه که باعث دیوونیگیت می شه&#8230;.یه دقیقه صبر کن&#8230;&#8221;</p>
<p>بعد فنجان را بیشتر جلو می آورم و اخمی چاشنی صورتم می کنم که قیافه ام جدی تر شود. سکوتم تو هر لحظه کنجکاو تر می کنی .ولی تو آدمی نیستی که بپرسی . پس نم بیشتر قضیه را کش می دهم .و درست همان لحظه ای که تو از بی صبری دستت را بین موهایت می بری، فنجان را روی میز می گذارم وو به تو چشم می دوزم و می گویم:&#8221; کتاسم برات&#8230; واقعا&#8230;اون کسی که قراره دیوونه ات کنه&#8230;افتاده توی فنجونت&#8230;.باید بگم&#8230;خیلی شبیه منه.&#8221;</p>
<p>تو فقط لحظه ای به من خیره می شوی. نگاهت گنگ است. دارم کم کم از هوشت نا امید می شوم که چشمانت برق می زنند و بی مقدمه شروع می کنی به قهقه زدن. حالا نوبت من است که تکیه بدم به پششتی صندلی ،دستها را روی سینه قفل کنم و به تو خیره شوم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/101/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=101&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2011/06/23/%d9%82%d9%87%d9%88%d9%87-%d8%8c%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%b4%db%8c%d8%b1-%d9%88-%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%b4%da%a9%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بی رودربایستی با خودم</title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2011/05/23/89/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2011/05/23/89/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 May 2011 18:29:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نقد ادبیات داستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/?p=89</guid>
		<description><![CDATA[(درباره رمان &#8220;بهاره 63&#8243;نوشته مجتبا پور محسن) آدمها وجدان دارند. همه آدمها وجدان دارند.  وجدان ازآن دست چیزهایی است که خدا به همه انسان ها داده است. اما طبیعی است که انسانها مختار هستند ، هر طور که دوست دارند با وجدانشان رفتار کنند. یک روز اگر بخواهی خیلی ساده مفهوم وجدان را برای یک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=89&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">(درباره رمان &#8220;بهاره 63&#8243;نوشته مجتبا پور محسن)</p>
<p dir="rtl">
<p align="right">آدمها وجدان دارند. همه آدمها وجدان دارند.  وجدان ازآن دست چیزهایی است که خدا به همه انسان ها داده است. اما طبیعی است که انسانها مختار هستند ، هر طور که دوست دارند با وجدانشان رفتار کنند. یک روز اگر بخواهی خیلی ساده مفهوم وجدان را برای یک بچۀ کنجکاو توضیح بدهی، شاید بگویی: «وجدان همون صداییه  که وقتی تو کار بدی انجام می دی توسرت می پیچه و سرزنشت می کنه که چرا این کار رو انجام دادی.» وجدان مثل رفیقی می ماند که تو را هرگز رها نمی کند. خود توست در تو. دوست همیشگی ات. حتما بارها و بارها برای شما هم پیش آمده که با وجدانتان به صحبت بشینید. وجدان بعضی آدمها وقتی کار بدی انجام می دهند به سراغشان می آید.</p>
<p align="right">رابطه آدمها با وجدانشان هم بسته به شخصیتشان متفاوت است. بعضی ها وجدانشان برایشان حکم یک رفیق را دارد که آرام کنارشان در یک پارک خلوت قدم می زند، به اعتراف به گناه آنها گوش می دهدو بعد دلسوزانه راه کار ارائه می دهد. وجدان بعضی ها فقط گوش است. یک گوش بزرگ که کاری جز شنیدن بلد نیست. وجدان بعضی ها هم مثل دهانی است که مرتب گناه آدمها را توجیه می کند. حتی قبل از اینکه آنها به گنا ه اعتراف کنند. وجدان بعضی ها اما شبیه یک قاضی پیر و یک کلام است که، در یک دادگاه بزرگ که در دیوارش تیره است و هیئت منصفه ای هم وجود ندارد؛ با صدای بلند آنها را محکوم می کند.وجدان &#8220;فرزین&#8221; یا به عبارتی خود دیگر &#8220;فرزین&#8221; هم همینطور است.</p>
<p align="right"><span id="more-89"></span></p>
<p align="right">&#8220;فرزین&#8221; شخصیت اصلی اولین رمان«مجتبا پور محسن»، روزنامه نگار و منتقد ادبی، شاعر و مترجم است که طبیعتا &#8220;نویسنده&#8221; را هم باید به عنوان های او اضافه کنیم. نام این رمان &#8220;بهار 63&#8243; است. این رمان ، رمان گناه است. رمان کار بد. واگویه های ذهنی شخصی که با خودش رودربایستی ندارد. نه با خودش و نه با وجدانش. از اول می داند که کار بدی انجام داده است. کار بدی انجام می دهد و احتمالا این کار بد را ادامه خواهد داد. مردی که یک موقعیت شغلی معمولی دارد و زندگی اش مثل همه آدمها یک سیر طبیعی را طی کرده است، تا جایی که به همسرش خیانت می کند. درست خواندید. رمان &#8220;بهار 63&#8243; ذهن خوانی مردی است که خیانت می کند. نه فقط یک بار. تمامی 100 صفحه این رمان پر از لحظاتی است که &#8220;فرزین&#8221; به همسرش و به معشوقه هایش خیانت می کند.</p>
<p align="right">خیانت از آن دست  موضوع هایی  است که  هم از لحاظ شرعی و هم از لحاظ عرفی و اخلاقی ، از مذموم ترین کار ها محسوب می شود. قردادن چنین موضوعی به عنوان محور یک داستان ، جسارت زیادی را از طرف نویسنده می طلبد.  اما مذموم بودن این امر دلیل بر غیر واقعی بودنش نیست. خیانت در جامعه ما و در هر جامعه دیگری وجود دارد.در لایه های عمقی روابط، خیانت وجود دارد.و از آنجایی که یکی از وظایف نویسنده ، نشان دادن واقعیت جامعه است، می شود خیانت را هم به عنوان موضوع اصلی یک داستان انتخاب کرد. موضوعی که با تمام بد بودنش، واقعی است.</p>
<p align="right"> &#8221;مجتبا پور محسن&#8221; با جسارت تمام  موضوع &#8220;خیانت&#8221; را برای رمانش انتخاب کرده است و تمام سختی های داستان پردازی پیرامون این موضوع را به جان خریده است. از همان اول هم تکلیف خواننده را روشن می کند و به او می گوید که قرار است داستانش درباره چه باشد. و خودش را درگیر لفاظی نمی کند و چندین صفحه از رمانش را خرج نمی کند تا به خواننده بگوید می خواهد چه چیزی را روایت کند.او رودربایستی با خواننده اش را کنار می گذارد و سر اصل مطلب می رود. رمان &#8220;بهار63&#8243; با این جملات آغاز می شود.:</p>
<p align="right">«من خیانت می کنم.به خودم خیانت می کنم. به چیزهایی که فکر می کنم. خیلی ها فکر می کنند آدم اول با خودش کلنجار می رود،خیلی آره نه می گوید تا بلاخره تصمیمش را می گیرد. اما همه ی آدم ها خیانت می کنند بعد برایش دلیل پیدا می کنند.»</p>
<p align="right">خواننده به راحتی می تواند با همین چند خط بفهمد با چه کسی طرف است و قرار است خواننده ذهن گویی های چه شخصیتی باشد. مردی که با خودش روراست است. کاری اشتباه انجام داده و مثل همه در ابتدا سعی کرده است برای خودش دلیل تراشی  و کارش را توجیه کند. اما چون به دلیلی نرسیده است،دست از این کار کشیده است. البته درست  این است که بگوییم ،تصمیم گرفته است دست از دلیل تراشی بردارد. &#8220;فرزین&#8221; به این نتیجه می رسدکه مجرم است.او مدام خودش را محکوم می کند . خودش را با یادآوری های مداوم مجازات می کند.</p>
<p align="right">&#8220;مجتبا پور محسن&#8221; ، برای &#8220;فرزین&#8221; شخصیتی پیچیده خلق کرده است.&#8221;فرزین&#8221; ادبیات و سینما را می شناسد. از آن دست شناختن هایی که به زندگی کردن می ماند. نقطه تلاقی او و &#8220;میترا&#8221; هم همین جاست. آنها ساعتها با هم درباره کتابهایی که خوانده اند و فیلم هایی که دیده اند حرف می زنند. اما به نظر می رسد که او نه خودش را خوب می شناسد و نه سه زنی را که به آنها دل بسته است. &#8220;تهمینه&#8221; ، همسرش و &#8220;میترا&#8221; و &#8220;سما&#8221;، معشوقه هایش؛ هیچ کدام نمی توانند او را به آرامش برسانند. و علت این امراین است که &#8220;فرزین&#8221; خودش را درست و حسابی نمی شناسد. نمی داند &#8220;واقعا&#8221; چه می خواهد و حتی نمی تواند دلیل علاقه اش به زن های داستان را درست تشریح کند. به نظر می رسد&#8221;فرزین&#8221; فقط به لحظه هایی دل بسته است که حضور این زنها می تواند آنها را لذت بخش کند. لحظه هایی که حضور&#8221;میترا&#8221; برایش لذت بخش می کند احتمالا با حضور &#8220;تهمینه &#8221; و &#8220;سما&#8221; ، لذت بخش نمی شوند . و &#8220;فرزین&#8221; با هر کدام از آنها در لحظه های مجزایی به آرامش می رسد. او حتی زنهای قصه را درست نمی شناسد. نگاهش به آنها نگاهی تک بعدی است. در واقع &#8220;فرزین&#8221; آنطور که می خواهد ،آنها را شناخته است. و به جز وجه ای که خودش می خواهد وجوه دیگر شخصیت آنها را نمی شناسد.اگر سعی می کرد،اول خودش و نیازهایش را بشناسد و بعد هم آنها را، شاید یکی از این سه زن برای همیشه مایه آرامش او می شد.</p>
<p align="right">انتخاب زاویه دید اول شخص برای نوشتن رمانی که قرار است رمان شخصیت محوری بشود، بهترین انتخاب است. اما کار راحتی نیست. مخصوصا اگر بخواهی رمان کوتاهی بنویسی که تنها 100 صفحه باشد. با این وصف، انتخاب کلمات، فضا سازی ها، نحو توصیف ها، تفسیر ها و حتی نحوه نگاه کردن شخصیت هم بیش از پیش مهم می شود.چون نویسنده باید با تمام کلمات محدودی که در اختیار دارد، شخصیت خودش را که سازنده داستانی است ،به خواننده معرفی کند؛ تا خواننده با شناختن شخصیت به عمق داستان پی ببرد.&#8221;مجتبا پورمحسن&#8221; به خوبی از پس این مهم برآمده است. نثر ساده و شسته رفته او،انتخاب دقیق کلمات و انسجام داستان در عین اینکه ذهن گویی زمان مشخصی ندارد و البته تصویر سازی قوی  اش،از طرح او داستانی مستحکم ساخته است.</p>
<p dir="rtl">وجدان &#8220;فرزین&#8221; یک قاضی یک کلام و بد اخم است که علاقه دارد یک سره و در حالی که دستانش را پشت کمرش بهم گره کرده است، در ذهن او راه برود و بلند بلند داستان تمامی خیانت های او را  شرح بدهد وسرزنشش کند. اما این قاضی با اینکه مجازات سختی را برای محکومش در نظر گرفته است ، نمی تواند او را از انجام عمل زشتش باز دارد. شاید اگر &#8220;مجتبا پورمحسن&#8221;  رمان را در صفحه 100 و در وحشت &#8220;فرزین&#8221; از تنها ماندن تما م نمی کرد، پای زن چهارمی هم به داستان باز می شد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/89/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=89&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2011/05/23/89/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ببخشید</title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/11/05/%d8%a8%d8%a8%d8%ae%d8%b4%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/11/05/%d8%a8%d8%a8%d8%ae%d8%b4%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Nov 2010 17:54:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/?p=78</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;سردی هوا امروز گزنده است. نه باران دارد و نه ابر. آفتاب در آسمان است اما ، گزندگی هوا اجازه نمی دهد تا دستانم را از جیبهایم بیرون بیاورم. دهان و بینی ام را پشت شال گردنم پنهان کرده ام ، تا گزندگی حرفهایی که می خواهم امروز بزنم، تنها از صدایم مشخص باشد&#8230; دلم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=78&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;سردی هوا امروز گزنده است. نه باران دارد و نه ابر. آفتاب در آسمان است اما ، گزندگی هوا اجازه نمی دهد تا دستانم را از جیبهایم بیرون بیاورم. دهان و بینی ام را پشت شال گردنم پنهان کرده ام ، تا گزندگی حرفهایی که می خواهم امروز بزنم، تنها از صدایم مشخص باشد&#8230; دلم نیامد  بیشتر از این برنجانمت. صدایم کافی ست. نمی خواهم دروغ را از لبان و چشمان هم ببینی&#8230; عینک آفتابی را همین امروز خریدم.&#8221;</p>
<p>چهارزانو نشست روی زمین. سرش را پایین انداخت و در حالی که  با انگشتش دندانه &#8220;ص&#8221; را می کشید گفت:</p>
<p>- سلام صدرالدین&#8230; چرا طلایی های اسمت پاک شده؟&#8230; تو چرا اینقدر بد شانسی؟ حتی اینم برای تو قلابیه؟!&#8230;. دفعه بعد حتما رنگ میارم و خودم درستش می کنم&#8230;. نطقم رو شنیدی؟ داشتم می آمدم  توی ماشین نوشتمش&#8230;گفتم تو که همیشه قلمم رو دوست داشتی بذرا اول برات یه نطق بکنم&#8230;. صدرالدین&#8230; بیشتر ازین نتونستم طاقت بیارم&#8230;. پنج سال هیچی نگفتم&#8230; پنچ سال سعی کردم&#8230; اما دیگه نتونستم. اومدم تا بهت بگم اون چی بود توی چشمام که تو همیشه می دیدیش اما هیچ وقت نمی فمیدیش.</p>
<p>سرش را بیشتر در شال گردنش فرو برد و با صدایی گرفته گفت :</p>
<p>- ببخش&#8230;..می تونی؟ می تونی کسی رو که پنج سال شب و روز سعی کرده برات نقش بازی کنه ،ببخشی؟ اون روزیادته؟ همون روز   تابستونی که  بهم گفتی  که چقدر بهم علاقه مندی.  روز گرمی بود&#8230; خیلی گرم&#8230; اما من یخ کرده بودم. باورم نمی شد که تو عاشقم شده باشی&#8230; منم تو رو دوست داشتم. مگه می شد صدرالدین امیری، که یه دل بزرگ بود  با یه دنیا پاکی و مهربونی رو دوست نداشت؟ &#8230; اما تو دوستم بودی&#8230;.همون موقع هم دوستم بودی&#8230;</p>
<p>اون چندماهی که داشتم به تو و درخواستت فکر می کردم &#8230; فقط تونستم همین احساس دوستانه رو پیدا کنم&#8230;  اما به خودم گفتم همین علاقه دوستانه می تونه تبدیل به عشق بشه&#8230; چه کسی بهتر از صدرالدین؟&#8230; خودت بگو من چه کسی رو بهتر از تو می تونستم پیدا کنم؟ می شناختمت، رویاهامون مثل هم بودو تو هم من رو خیلی دوست داشتی.</p>
<p>بغضش را فرو خورد. در شیشه گلاب را باز کرد و همان طور که گلاب را خالی می کرد، گفت:</p>
<p>ـ پنج سال زندگی  با تو بهتریم روزهای زندگیم بود&#8230;  مهربونیت شده بود برام همه چیز &#8230;. دیگه حالا تبدیل شده بودی به بهترین دوستم&#8230;. همیشه باهام بودی&#8230;.همیشه به فکرم بودی.هیچکس بهتر از تو من رو نمی فهمید. اما صدرالدین&#8230;. من همیشه عذاب وجدان داشتم&#8230;همین عذاب وجدانه که من رو امروز کشونده اینجا&#8230; عذاب وجدان از اینکه چرا هیچوقت نتونستم بهت واقعیت روبگم.  بگم که برام یه دوست خوبی&#8230; اما فقط یه دوست.</p>
<p>به هق هق افتاده بود . عینک دودی اش را در آورد و گذاشت کنار عبارت &#8221; پسری مهربان و همسری فداکار&#8221; و گفت:</p>
<p>- می بینی &#8230; دارم گریه می کنم . فکر نکن چون تو همیشه اشکام رو پاک می کردی حالا طبق عادت این کارو نمی کنم&#8230; نه &#8230; این اشکها داره من رو می سوزونه&#8230; داره پوست صورتم  رو می سوزونه.اگه پاکشون نمی کنم برای اینه که ردش برای همیشه روی صورتم بمونه و هر وقت  جلوی آینه خودم رو نگاه می کنم یادم بیفته که چه بدی در حقت کردم.</p>
<p>توی تمام این مدتی که با هم زندگی می کردیم ، تمام تلاشم رو کردم&#8230;خدا  شاهده تمام تلاشم رو کردم که  منم اندازه تو &#8230;نه &#8230;فقط یه ذره مثل تو که من رو دوست داشتی &#8230;دوستت داشته باشم&#8230; یادته می گفتی فرهاد کجاست که شیرین من رو ببینه؟ من همیشه برای تو شیرین بودم&#8230;اما هرچی سعی کردم تو هم فرهادم باشی نشد&#8230; نتونستم&#8230; هیچوقت نتونستم بهت بگم عاشقتم&#8230;. نبودم &#8230;دلم نمی اومد بهت دروغ بگم  علی رغم اینکه با تمام وجود دوست داشتم بهت دروغ بگم و دوست داشتم  اصلا این قضیه دروغ باشه&#8230;.. می دونی ، فکر می کنم تو حتی از فرهاد هم عاشق تر بودی &#8230; قلب من  یه موقعهایی از بیستون هم سخت تر بود&#8230;</p>
<p>اون یکی دوسال اول، شب و روز فکر می کردم چه جوری عاشقت باشم&#8230; در کنارت آرامش داشتم و خوشبخت بودم &#8230;. دوریت رو نمی تونستم تحمل کنم &#8230; با اینکه خیلی با هم دعوا می کردیم &#8230;. اما اگه پر رو نشی باید بگم که حتی اون قیافه عصبانیت هم خیلی برام دوست داشتنی بود. اما قلبم مثل یه بچه لجباز  همیشه بهم می گفت نه عاشق صدرالدینی و نه می تونی باشی&#8230;. بعدش که این رو قبول کردم  همیشه سعی کردم حداقل تو این رو نفمهی . همیشه  یه احساس دورویی داشتم&#8230;</p>
<p>صدای اذان از سمت امامزده می آمد. سرش را بالا گرفت. غروب بود. لبخندی زد و گفت:</p>
<p>ـ می دونی چی تو رو بیشتر از همه دوست داشتم ؟ نماز خوندنت رو. نمی دونی که سر اون نماز جماعت های دو نفره &#8230; وقتی  با اون لحن قشنگت حمدو سوره رو می خوندی &#8230;من گریه می کردم و از خدا می خواستم که قلبم دست ازین لجبازی احمقانه بر داره&#8230;اما برنداشت&#8230;تا همین الان که اومدم اینجا &#8230; رفتنت خیلی سخت بود &#8230;اما این عذاب وجدانی که دارم، داره من رو هم می کشه&#8230;.  تا آخر عمرم باید بشینم و دعا کنم که از دستم ناراحت نباشی&#8230; همیشه فکر می کردم اگه بهت بگم از زور درد بزنی زیر گریه و من از ترس دیدنت اشکت هم که شده بهت نمی گفتم&#8230; می دونم احمقانه است اگه ازت بخوام ناراحت نشی&#8230; اما گریه نکن&#8230; تو حتی اگه اونجا هم گریه کنی&#8230; من حسش می کنم&#8230;.اونوقت داغون می شم&#8230; الان تو بهشتی آره؟ می دونم که اونجایی&#8230;.حالا که اونجایی جایی برای ناراحتی و گریه وجود نداره&#8230;حالا که اونجایی دعا کن خدا من رو ببخشه&#8230;</p>
<p>بی تفاوت به نگاه زوج جوانی که  کمی دورتر روی نیمکتی نشسته بودند و به دردو دل های او گوش می دادند ، گریه اش که تازه آرام گرفته بود ، دوباره شدت گرفت و گفت:</p>
<p>- ولی خیلی تنهام صدرالدین&#8230; با تو نمی فهمیدم تنهایی یعنی چی &#8230; اما حالا که تو رفتی تنهایی عین یه بختک افتاده روی زندگیم&#8230; داره خفم می کنه&#8230; با دیدن هر چیز توی این دنیا یاد تو می افتم &#8230;. دیگه نماز دو نفره نمی خونم&#8230; می رم توی اتاقم و تنهایی نماز می خونم&#8230; حالا دیگه دعا می کنم هم خدا و هم تو من رو بببخشید&#8230;. چرا رفتی؟  رفتنت خیلی سخته&#8230; باور کن امتحان به این سختی ندادم تا حالا &#8230;. من رفوزه می شم صدرالدین&#8230;. توی امتحانهای شهریور بازم این امتحان رو زیر ده می شم&#8230;  این هفته بی تو قد هزار سال گذشت . روزها کش میاد&#8230;.دلم نمیاد بهت بگم بی معرفت &#8230;.ولی فکر نکردی وقتی بذاری بری  شیرین  بدون تو چه جوری می تونه زندگی کنه؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/78/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=78&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/11/05/%d8%a8%d8%a8%d8%ae%d8%b4%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گل آقا</title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/09/14/%da%af%d9%84-%d8%a2%d9%82%d8%a7/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/09/14/%da%af%d9%84-%d8%a2%d9%82%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Sep 2010 22:56:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[رادیو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/?p=71</guid>
		<description><![CDATA[دوشنبه 15 شهریور 1389، آخرین قسمت بخش ادبیات برنامه &#8221; پاتوق ایرانی&#8221; پخش شد. می خواستیم این برنامه آخری را خوب ببندیم. دنبال موضوع خوبی می گشتیم تا بلاخره رسیدیم به هفتم شهریور و تولد «کیومرث صابری فومنی». قرار مصاحبه با دخترش« پوپک صابری » گذاشته شد. قرار شد من ابتدا زندگینامه کوتاهی از گل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=71&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوشنبه 15 شهریور 1389، آخرین قسمت بخش ادبیات برنامه &#8221; پاتوق ایرانی&#8221;  پخش شد.  می خواستیم  این برنامه آخری را خوب ببندیم. دنبال موضوع خوبی می گشتیم  تا بلاخره رسیدیم به هفتم شهریور و تولد «کیومرث صابری فومنی». قرار مصاحبه با دخترش« پوپک صابری » گذاشته شد.  قرار شد من ابتدا  زندگینامه کوتاهی از گل آقا بگویم و بعد وارد مصاحبه با دخترش بشویم.  چند ساعتی وقت صرف کردم برای خواندن نظرات و مقاله و &#8230; درباره «گل آقا»و گشتن در سایت موسسه گل آقا. زندگی نامه اش را خواندم اما وقت برای تنظیم آن را برای برنامه نداشتم. خاطره ها ونقل قولهایی را که به نظرم می توانستم در مصاحبه از آنها استفاده کنم به خاطر سپردم و چندتایی را هم نوشتم.   گشتی هم در نوشته های خود «گل آقا» زدم که در سایت آرشیو شده است. در لحظات آخر لینکی   پیدا کردم که اصطلاحات « گل آقا » را لیست کرده بود. چند تایی را نوشتم. ماشین آمد دنبالم  و من هنوز  زندگینامه را تنظیم نکرده بودم.</p>
<p>در راه به فکرم رسید تا به جای یک زندگینامه معمولی و خشک، «گل آقا» را با اصطلاحات خودش و با لحن طنز که مختص اوست، به شنوندگان بشناسانم. مدتی از راه فکر می کردم و متن را در ذهنم می نوشتم. اما باید روی کاغذ  منتقل می شد، تا برای اجرایش مشکلی نداشته باشم.  نزدیک سازمان بودیم که سریع شروع به نوشتن کردم. برنامه ساعت ده شب  روی آنتن می رود و من  باید هفت هشت دقیقه بعدش وارد استودیو بشوم. دقیق،ساعت ده سازمان بودم و من فقط  سه چهارم یک صفحه نوشته بودم. ساختمان شیشه ای ستونهای قطوری داد. دقایقی کاغذ را بر یکی از ستونها گذاشتم و شروع کردم به نوشتن. کاغذ دوم به نصف رسیده بود که از استودیو زنگ زدند که کجایی؟  خدارا شکر وقتی رسیدم قرار شد ویژه گل آقا را بگذاریم برای بخش دوم برنامه و این یعنی اینکه من  چند دقیقه ای وقت داشتم تا متنم را کامل کنم. البته خیلی کار نداشت. متن زیر همان متن است. کژی هاو کمبودهایش را بگذارید سر شرایطی که  در آن نوشته شده است. از عمد خیلی تغییرش ندادم تا همان گونه که اجرا شده بماند.</p>
<p style="text-align:right;">اصطلاحات مرحوم« صابری» را مشخص کرده ام. من تنها از این اصطلاحات استفاده کردم تا شمایی از «گل آقا» به شنونده  بدهم و این بدان معنی نیست که« گل آقا »هم با همین مفاهیم  از آنها استفاده می کرده است. جملاتی که با پرانتز مشخص شده اند، در برنامه خوانده نشدند. بعدا آنها را اضافه کردم. به جز یک جمله که آن شب قرار شد خوانده نشود. اگر بیشتر هم می خواهید درباره «گل آقا» و فعالیت های فعلی موسسه گل آقا که زیر نظر « پوپک صابری» اداره می شود، بدانید. سری بزنید به سایت گل آقا.</p>
<p>****************************************</p>
<p>&#8220;پیش تر تر ها &#8221; ، در آن&#8221; روزگار بی بخار ِ کجمدار ِ ناپایدار ِ نااعتبار ِ&#8221; حکومت طاغوت،در آن زمانی که امور کلا،&#8221;کشکی و کتره ای&#8221; بودو کسی جرات نداشت  نفس ِ مخالف ِ نفس ِ &#8220;دیپلماسیون &#8221; بکشد؛ تنها در یکی از &#8220;روزنامجات&#8221; بود که  می توانستی هوایی برای نفس کشیدن پیدا کنی. این« توفیق» که می گویم، آن سالها شده بود مجمع این روزنامه چی های طناز.</p>
<p>یکی از آن طنازان روزگار که  دست بر قضا، در آن روزگار که همه می گفتند:&#8221;گوربابای هرچی پتانسیل است&#8221;، استعدادش شکوفا شده بود و قلمش را روی کاغذ می چرخاند؛ یک «گردن شکسته» ای بود که قصد داشت حرفش را  برساند به &#8220;اقشار ِ آسیب پذیرِ یک لا قبا&#8221;. (سروکارش  بیشتر با این قشر بود تا &#8220;اقشار بینابینی که از هفتاد دولت و هفتاد ودو ملت آزادند&#8221;) خارج از &#8220;مزاح و لودگی&#8221; تیغ تیز جراحی اش را بر می داشت تا شاید بتواند غده ای چرکی را، مداوا کند. این که می گویم «گردن شکسته»، بی ادبی نشود به ساحت پر از قدرش، امضایش بود آن زمان.</p>
<p>( بعدها به برکت انقلاب، ایران گل و بلبل شد. اما طولی نکشید که ) دستِ غدار ِ روزگار از آستین ِ آن صدام ِ نامردِ خدانیامرز، که لابد تا به حال هفتاد کفن پوسانده است؛ بیرون آمد  و بمبهایش را که از هفت جای دنیا جمع کرده بود، ریخت روی سر ملت ما.</p>
<p>آن روزها که از شروع جنگ چهار سال می گذشت و هر گوشه ای اشکی روان بود، ستونی سمت چپ صفحه سه روزنامه اطلاعات شکل گرفت، که بازگشت آقای «گردن شکسته» را نوید می داد.</p>
<p>آن روزها  که به راحتی می شد &#8220;حرف سیاسی ـ میاسی&#8221; زد و از &#8220;جر دادن یقه &#8221; هم خبری نبود، (و به راحتی ِ&#8221;نعل کردن پشه در هوا&#8221; می شد حرف را در لابه لای طنز به &#8221; شرف عرض  سیاسیون رساند&#8221; و به &#8220;تریج قبای کسی هم بر نمی خورد&#8221; )؛ از «گردن شکستگی» استعفا داده بود و شده بود «گل آقا».</p>
<p>این جناب « گل آقا» چیزهایی می نوشت که باید&#8221; چهار گوشانه ! استماع سخنش می کردی&#8221; از بس که شیرین می نوشت. با آنکه (نوشته هایش) دوای درد بود اما، مثل شربت های این دکترها تلخ نبود؛  همچین، تلخی و شیرینی اش به دل می نشست.</p>
<p>کمی بعدترش همین امضای « گل آقا» شد مجله ای با همین نام،که مجمعی برای طنازان و مدرسه ای برای محصلان قلم طنز و کاریکاتور شد. جناب « گل آقا » که این روزها شده بود «مدیر مسئول» ، اعتقاد داشت  که شاگردانش  باید شلاق بخورند. یعنی اینکه باید آب دیده شوند و &#8220;جیک و بوک &#8221; کار را یاد بگیرند.</p>
<p>« گل آقا » می گفت  که «گل آقا با ترکه گل با آدمها می نوازد نه با چوب و چماق !باید قلم های شما اینگونه نقد کند&#8230; .»</p>
<p>به کاریکاتوریست های شلاق نخورده می گفت که «زشت نکش» و در جواب اینکه سیرت باید زیبا باشد؛ می گفت فکر کرده ای من در آن دنیا چه طور باید جواب بدهم؟( این جملات  نقل به  مضمون  خاطره ای از یکی از کاریکاتوریست های مجله گل آقا ست.)</p>
<p>روزها می گذشت ، تا   یک روز جمعه که بیشتر از ده سال بود، که هر هفته مجله گل آقا روی دکه قرار می گرفت . آن روز جمعه  پدر مجله به جای آنکه طبق روال همیشگی صبح نسخه تایید شده را برای چاپ به دفتر بفرستد، عصر جمعه آمد. با  سرمقاله ای عوض شده و گفت که این شماره، آخرین شماره گل آقاست. ( نقل است پرسیدند از او که چرا؟ جواب داد که  پیر شدم و خسته. و نقل کننده گفته که از چشمهایش پیدا بود که نه پیر شده و نه خسته.)</p>
<p>چند ماهی می شد که « گل آقا» مریض بود . دوست نداشت کسی در آن حالااو را ببیند. نهایتا در یکی از روزهای اردیبشت (روزنامه شرق تیتر زدکه) « گل آقای ملت ایران درگذشت.»   خودش می گفت  که ما مقام گل آقایی را  همین طوری قضا قورتکی بدست نیاوردیم ، که از دستش بدهیم. شاید به خاطر همین همین  قضا قورتکی نبودن ِ به دست آوردن ِ مقام ِ گل آقایی ست که این روزها، گل آقا نداریم و حتی شبه گل آقا و نیمچه گل آقا هم نداریم. که راهی ست دراز و پر پیچ و خم این روزها.</p>
<p style="text-align:right;">«گل آقا» پرورش دهنده طنازی بود در ایران و شاگردان بسیاری داشت و هر وقت کسی را غمگین می دید ، می گفت:      « خنده رو هر که نیست از ما نیست. اخم در چنته گل آقا نیست.»</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/71/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=71&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/09/14/%da%af%d9%84-%d8%a2%d9%82%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/09/05/66/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/09/05/66/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 22:04:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نقد ادبیات داستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/?p=66</guid>
		<description><![CDATA[در بررسی رمان &#8221; کافه پیانو&#8221; نوشته فرهاد جعفری قهوه ،با طعم پیانو فضایی آکنده از دود سیگار و عطر قهوه. فضایی که پر از زمزمه های آدم هایی است که پشت میزهای کوچک نشسته اند و از پشت بخار قهوه، دل به حرف هم دادند. یا شاید هم چشم به نگاه هم دوخته اند.بدون [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=66&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;" dir="ltr">در بررسی رمان &#8221; کافه پیانو&#8221; نوشته فرهاد جعفری</p>
<p style="text-align:center;" dir="ltr"><em><strong>قهوه ،با طعم پیانو</strong></em></p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">
<p style="text-align:right;" dir="ltr">فضایی آکنده از دود سیگار و عطر قهوه. فضایی که پر از زمزمه های آدم هایی است که پشت میزهای کوچک نشسته اند و از پشت بخار قهوه، دل به حرف هم دادند. یا شاید هم چشم به نگاه هم دوخته اند.بدون پلک ،بدون حتی لحظه ای غفلت، تا نکنه یک دفعه،ناغافل،میان این همه دود و بخار و عطر و صدای مختلف، نگاه هم را گم کنند. فضایی که یک کافه است با یک کافه چی کنجکاو و تیز بین که تک تک مشتری هایش را زیر نظر دارد <em><span style="text-decoration:underline;"><br />
</span></em></p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">چنین محیطی که در رمان &#8221; کافه پیانو&#8221; تصویر شده، قصه ای پراز قصه های متفاوت است.  شاید  همین  علت سبب  شده است که &#8220;فرهاد جعفری&#8221;  فضا ها ی متعددی  در جهت  پیشبرد داستانش   خلق نکند   . او یک فضای ثابت دارد  که نقطۀ مشترک تمام اتفاقاتی است ، که در داستان رخ می دهند. انسان هایی که وارد این مکان  می شوند، خود به خودقصه را پیش می برند.به همین علت  در ابتدای رمان خواننده تصور می کند که نویسنده قصد دارد، تنها ، راوی   داستا ن زندگی افرادی باشد که در کافۀ داستانش پا می گذارند.اما وقتی یکی یکی صفحات کتاب را ورق می زند و پیش می رود متوجه می شود تمام این داستان ها نه تنها قصۀ زندگی افراد مختلف که در حقیقت تکه های متفاوتی از داستان زندگی صاحب کافه است . مانند روزهای متفاوتی از عمر یک فرد که هر کدام ممکن است ماجرایی متفاوت از دیگر روزها برای خود داشته باشند. در خلال همین اتفاقات روزمره و یا قصۀ زندگی مشتری ها ی کافه است که شخصیت «کافی من» شکل می گیرد. خواننده از برخورد های او با مشتری هایش یا خاطراتی که با برخی  از آنها دارد و یا توصیف راوی از ظاهر و زندگی آنها ، پی به خصوصیات صاحب کافه می برد</p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">راوی داستان که صاحب کافه پیانو است، مانند یک گزارشگر به توصیف مشتری های خود می پردازد و در این امر بسیار جزئیات را   در گیر می کند.&#8221; فرهاد جعفری&#8221; نه تنها در توصیف ظاهر و شخصیت افراد بلکه در توصیف مکان ها ، اشیاء و مفاهیم هم از جزئیات بسیار بهره برده است. نقطۀ قوت اصلی «کافه پیانو»  همین نکته است. توصیف های دقیق همراه با تشبیه های زیبا که حاصل  دقت در مشاهده و خلاقیت ذهن است</p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">مسئله ای که در این داستان مخاطب را جذب می کند ، شخصیت پردازی داستان است. فرهاد جعفری شخصیت های قصه اش را نه با توصیفات کلیشه ای که با اتکا به همان مشاهده موشکافانه و ذهنی خلاق که بی شک متعلق به یک روزنامه نگار است ، معرفی می کند.این شخصیت ها که هر کدام برای خود دنیایی جداگانه دارند، گوشه ای از دنیای کافه دار را به خود اختصاص می دهند.اما داستان اصلی این رمان  زندگی خصوصی راوی و اختلاف او و همسرش  است</p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">شخصیت های این داستان انسان هایی معمولی هستند و هیچ کدام خصیصه ای نا  مملموس  ندارند.در « کافه پیانو » حکم بر سیاه و سفید بودن افراد داده نمی شود، بلکه نویسنده فقط شخصیتها را روایت می کند. همین امر سبب شده است تا  صاحب کافه و دیگر شخصیت های    داستان در نظر خواننده واقعی جلوه کنند و او با فضای داستان احساس آشنایی کند</p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">هنگام خواندن این داستان  مخاطب حس می کند  در حال شنیدن صحبت های راوی است  واو از زندگی خود یا در مورد روزی که در کافه گذارنده است، برای مخاطب سخن می گوید.  به توضیح اتفاقاتی که در  یک روز افتاده و عنوان مسائلی که  دربارۀ آنها فکرکرده و تشریح کار هایی که کرده است، می پردازد.بدیهی است که در این  صحبت او تصوراتش را در مورد مشتری ها و انسان های اطرافش  می گوید و برای اینکه که شما آنها را بهتر تصور کنید، آنها را با جزئیات دقیق و رفتار و عادات خاص خودشان، توصیف می کند.دراین میان ممکن است از اتفاقی در روز یا در برخوردی با یکی از مشتریانش به خاطره ای برسد یا عقید ه ا ی را بیان کند. «فرهاد جعفری»  در «کافه پیانو» بیشتر از آنکه برای مخاطبش  بنویسد، با او صحبت می کند . با همان پرش های ذهنی و جملات گفتاری و بیان دوستداشتنی ها  که افراد اغلب  در مکالمه هایشان به کار می برند</p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">استفاده از زبانی ساده، جملاتی کوتاه و مفاهیمی عاری از پیچیدگی  یا همان زبان وبلاگی ،«کافه پیانو» را به رمانی  ساده و خوشخوان تبدیل کرده است.چون امروز دیگر خواننده علاقه ای به خواندن جملات بلند و مفاهیم ثقیل و تشبیهات سخت ندارند. زیرا در این شتاب زمان نمی توانند داستانی با این مشخصات را که خواندنش زمان زیادی می برد ، مطالعه کنند</p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">از دیگر عواملی که باعث خوشخوانی این رمان می شود، فصل بندی آن است. در این کتاب شما با فصل های کوتاه و متعددی همراه هستید که می توان هر کدام را داستانی کوتاه دانست.شاید  با اتکا به این نگاه است که برخی «کافه پیانو» را  مجموعه داستان پیوسته می دانند تا رمان. اما باید گفت کوتاهی فصل های این رمان و مشخص بودن هر داستان و عدم تعلیق در آنهاست که خواننده را راغب به خواندن    می کند. عنوان هر فصل نیز از جذابیت های کتاب است. که نشان دهندۀ سالها تجربۀ فرهاد جعفری در تیتر نویسی است</p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">اما داستان &#8220;کافه پیانو&#8221;به همین جا ختم نمی شود.شاید پرفروش شدن این رمان درسال 1387 و رقابت آن بر سر جایگاه  پرفروشترین رمان سال با رمان &#8220;بیوتن&#8221; نوشته &#8221; رضا امیر خانی &#8220;، و طیف وسیع خوانندگانی که برای خود مهیا کرده است ، «فرهاد جعفری » را بر آن داشت تا کافه چی قهوه اش را به محیطی تازه بکشاند.تا بتواند راویتگر قصه هایی تازه باشد.&#8221;قطار ساعت 4 و بیست دقیقه&#8221; ، قصه همین کافه چی ست که باز هم قرار است ، قصه خودش و قصه آدم های اطرافش را گزار ش کند. اما اینبار کافه چی مسافر است و میحط  کافه جای خود را به کوپه قطار داده است</p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr">زمانی که &#8221; قطار 4 و بیست دقیقه&#8221; توانست از خان هفتم بگذرد و مجوز انتشار بگیرد،شاید اگر حاقظه برخی طرفداران« فرهاد  جعفری » که به دلیل موضع گیری های او پس از انتخابات ، &#8220;کافه پیانو &#8221; را برای نشر&#8221;چشمه&#8221;پس فرستاند، اجازه بدهد،دوباره کافه چی کنجکاو و خوش ذوق، مهمان  خانه های خوانندگان بشود</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/66/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=66&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/09/05/66/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رشت ، ماسوله و غروب بندر انزلی</title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/05/16/%d8%b1%d8%b4%d8%aa-%d8%8c-%d9%85%d8%a7%d8%b3%d9%88%d9%84%d9%87-%d9%88-%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/05/16/%d8%b1%d8%b4%d8%aa-%d8%8c-%d9%85%d8%a7%d8%b3%d9%88%d9%84%d9%87-%d9%88-%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 17:38:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/?p=42</guid>
		<description><![CDATA[ <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=42&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><a href="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2140.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-51" title="IMG_2140" src="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2140.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p><a href="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2026.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-50" title="IMG_2026" src="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2026.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p><a href="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2074.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-48" title="IMG_2074" src="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2074.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p><a href="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2062.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-47" title="IMG_2062" src="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2062.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p><a href="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2059.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-46" title="IMG_2059" src="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2059.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p><a href="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2056.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-45" title="IMG_2056" src="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2056.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p><a href="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2136.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-44" title="IMG_2136" src="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2136.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p><a href="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2025.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-43" title="IMG_2025" src="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2025.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/42/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=42&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/05/16/%d8%b1%d8%b4%d8%aa-%d8%8c-%d9%85%d8%a7%d8%b3%d9%88%d9%84%d9%87-%d9%88-%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2140.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2140</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2026.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2026</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2074.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2074</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2062.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2062</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2059.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2059</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2056.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2056</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2136.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2136</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fatemehrasouli.files.wordpress.com/2010/05/img_2025.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2025</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/05/11/39/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/05/11/39/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 May 2010 20:18:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/?p=39</guid>
		<description><![CDATA[ بــــی مهتـــاب   شنبه 1/شهریور/1380     امروز مامان غافلگیرم کرد.برایم جشن گرفته بود. جشن فارغ التحصیلی. همه فامیل را هم دعوت کرده بود.با یک شام مفصل و یک عالمه هدیه. همه زحمت کشده بودند ، اما کادوی خاله از همه کادوها بهتر بود. شرط می بندم، کار مهتاب است. می دانست  خیلی دلم می خواهد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=39&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;" dir="rtl"><em><strong> بــــی مهتـــاب </strong></em></p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><strong><em>شنبه 1/شهریور/1380</em></strong></p>
<p dir="rtl">    امروز مامان غافلگیرم کرد.برایم جشن گرفته بود. جشن فارغ التحصیلی. همه فامیل را هم دعوت کرده بود.با یک شام مفصل و یک عالمه هدیه. همه زحمت کشده بودند ، اما کادوی خاله از همه کادوها بهتر بود. شرط می بندم، کار مهتاب است. می دانست  خیلی دلم می خواهد  یک تابلوی &#8220;وان یکاد&#8221; معرق داشته باشم.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><strong><em>یک شنبه 10/آذر/1380</em></strong></p>
<p dir="rtl">   امشب عروسی مریم بود. مامان می گوید که  آخر شب، مهتاب، مریم را بغل کرده و ومثل بهار اشک ریخته است. همه     می دانند که این دو خواهر چقدر به هم وابسته اند. خدا را شکر که من آنجا نبودم.اصلا تحمل دیدن اشکهایش را ندارم. آخرین باری که گریه اش را دیدم، 12 ساله بود. با دوچرخه خورد زمین و زانوش زخم شد. آنقدر ناراحتش شدم که پابه پایش گریه کردم.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><strong><em>دوشنبه  15/ اردیبهشت/1381</em></strong></p>
<p dir="rtl">    با خانوادۀ خاله و خانوادۀ دایی، آمدیم شمال. امشب رفتیم کنار دریا و طبق عادت خانوادگی مان شروع کردیم به بلال کباب کردن.  مسئول کباب کردن بلال ها من بودم. وقتی از این کار فارغ شدم و کنار بقیه روی زیر انداز نشستم،دیدم مهتاب اخم کرده و به جای اینکه روبه دریا بنشیند، موازی با آن نشسته بود. دقت کردم و دیدم یک مرد چاق، که فقط یک شلوارک پایش بود،در حال آبتنی ست و گه گاهی برای خوش آمد همسرش قری به شکم گنده اش می دهد. لبخند زدم. مهتاب که متوجه توجه من بود، زیر لب گفت:« خجالت هم نمی کشن.» اگر بقیه آنجا نبودند، دلم می خواست تا آخر دنیا این چهره اش را نگاه کنم.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><strong><em>سه شنبه18/ مرداد/1381</em></strong></p>
<p dir="rtl">    چند روزی ست که می خواهم با مامان صحبت کنم. درباره مهتاب و علاقه ام به او. چند روز قبل  خاله  تلفنی به مامان گفته بود ، مهتاب یک خواستگار پرو پا قرص در دانشگاه دارد، اما هر بار به یک بهانه  به  این شازده پسرجواب منفی می دهد. هر کاری کردم نتوانستم با مامان حرف بزنم. تصمیم گرفتم برم سراغ خود مهتاب. امروز رفتم دانشگاهش. ترم تابستانی گرفته است. می خواهد زود درسش را تمام کند تا مثل همیشه از همه جلو بزند. نزدیک در دانشگاه مهتاب را دیدم که داشت با یک پسر حرف می زد. حدس زدم همان خواستگار سمج است.حتی با آن عینک آفتابی بزرگی هم که روی صورت مهتاب بود، می توانستم بفهمم که با چهره ای جدی و لحنی سرد در حال صحبت با آن پسر است.  بلاخره شازده پسر رفت. اما من نرفتم جلو. فکر کردم اذیت می شود. امروز اگر می رفتم و حرفم را می زدم ، آن هم بعد از آن پسره حتما اذیت می شد. یک روز دیگر می روم. ولی &#8230; چقدر خوب است که مهتاب همیشه عینک دودی می زند.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><strong><em>چهارشنبه 20/شهریور/1381</em></strong></p>
<p dir="rtl">     با خانوادۀ خاله آمدیم مشهد. امشب بعد از نماز مغرب، مهتاب را در صحن دیدم. بی خیال دنیا و آدم هایش، ایستاده بود و داشت کبوتر ها را نگاه می کرد. بعدها ، حتما به او خواهم گفت که چقدر این حالتش را دوست دارم. امشب مهتاب را بیشتر از همیشه دوست داشتم و این را به امام رضا هم گفتم.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><strong><em>پنج شنبه 25/آذر /1381</em></strong></p>
<p dir="rtl">  هفتۀ پیش  همۀ فامیل ،خانۀ مامان جون بودیم. موقع سلام و احوال پرسی، مهتاب به بابام گفت: «عمو جون، امشب خیلی خوشتیپ شدین. » بعد آن شیطنت دیوانه کننده دوید توی چشمانش و رو به من گفت:«شما یاد بگیر، امیر خان.شما یک دهم عمو هم خوشتیپ نیستی.»گفتم:«علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.» و چشمان خندانم را دوختم به چشمانش و منتظر شدم که بگوید:« شیرین آمده.» اما نگفت. لحظه ای نگاهم کرد. نگاهی که آن شیطنت را نداشت و بعد بی هیچ حرفی رفت. آن شب فهمیدم نارحت شده است.</p>
<p dir="rtl">  امشب خانه خاله مهمان بودیم. مهتاب در آشپزخانه تنها بود. به آشپزخانه رفتم و پشت سر مهتاب ایستادم و آرام صدایش کردم: « دختر خاله» برگشت. قدمی به عقب برداشت تا فاصله اش  با من بیشتر باشد. بعد نگاه جدی اش را به من دوخت و گفت:«بله، پسرخاله؟» تلخی لحن و صدایش ، باعث شد فراموش کنم که ، قصد داشتم  ناراحتی را از دلش دربیاورم. برای فرار از نگاهش که نمی دانم عصبی بود یا ناراحت، چشم به زمین دوختم و  به زور گفتم:« یه چایی به من  می دی؟» لحظه ای همانطور نگاهم کرد . و دقیقه ای بعد او را دیدم که با یک حرکت تند لیوان چای را روی میز آشپزخانه گذاشت و بی هیچ حرفی بیرون رفت.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><strong><em>جمعه 1/ اسفند/1381</em></strong></p>
<p dir="rtl">  دارم دیوانه می شوم. دیروز خاله به مامان گفته بود که  بلاخره مهتاب اجازه داده آن شازده پسر بیاید خواستگاری . هفته پیش آمده بودند خواستگاری. مامان می گفت مثل اینکه مهتاب هم حرفی ندارد. به خاله گفته بود:« پسر خوبی ست . سه سال است که می شناسمش.پسر خیلی خوبی ست. او به من علاقه داره. همین می تواند من روهم به او علاقه مند کنه.» می خواستم فریاد بزنم:« من هم او را دوست دارم. مهتاب، خیلی بی معرفتی ، مگر تو نمی دونستی من از موقعی که یادم میاد، دوستت داشتم. چرا اینکار رو با من می کنی ؟ اون هم درست  همون موقعی که من بلاخره تصمیم گرفته بودم بیام و حرف دلم  رو بهت بزنم.»</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"> </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/39/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=39&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/05/11/39/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/02/01/34/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/02/01/34/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 18:45:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/02/01/34/</guid>
		<description><![CDATA[راه همیشه این خیابان را دوست داشت. درست مثل یک  تابلوی پرسپکتیو بود. خیابانی باریک. درخت های تنومندش    نزدیک به هم بودند و آن بالا ها شاخه هایشان در هم تنیده بود. بوی اصالت می آمد از تک تک  برگهایشان. آنقدر با صلابت ایستاده بودند که هنگام راه رفتن در این خیابان احساس می کرد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=34&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>راه</p>
<p>همیشه این خیابان را دوست داشت. درست مثل یک  تابلوی پرسپکتیو بود. خیابانی باریک. درخت های تنومندش    نزدیک به هم بودند و آن بالا ها شاخه هایشان در هم تنیده بود. بوی اصالت می آمد از تک تک  برگهایشان. آنقدر با صلابت ایستاده بودند که هنگام راه رفتن در این خیابان احساس می کرد دارد از ویژه ترین گردان  سربازها, سان می بیند.</p>
<p>طبیعی بود که هر وقت دلش می گرفت دوست داشت زیر این طاق سبز آبی راه برود. آن عصر هم داشت در همان خیابان راه می رفت. وقتی به اولش رسید آرزو کرد که این خیابان تا تمام این دو سال ادامه داشته باشد.</p>
<p>راه می رفت. راه که نه ؛ داشت قدم هایش را می کشید. امروز انگار  درخت ها قصد داشتند او را ببلعند.  با خودش فکر کرد که امکان ندارد توانش را داشته باشد. از این ضعف,  چشمانش تر شد. درخت ها جلوی چشمانش شروع به رقص کردند. ذهنش داشت فشرده می شد. داشت سخت کار می کرد  . درست مثل یک موتور جستجوی قوی . کم کم تمام دلبستگی هایش  از پس تنه  تنومند درخت ها سرک کشیدند.</p>
<p>بابا, با آن قد بلند و موهای جو گندمی اش , یک وری تکیه داده بود به درخت و وقتی  نگاهش را دید؛ آغوشش را باز کرد.  تا پایانش چند بار می توانست  سر بر سینه پدر بگذارد و ترس از نشنیدن صدای قلبش تمام لحظه هایش را نگران کند؟</p>
<p>کنار پدر پارچه ای در حال رقص بود. خرامان در دست باد. نگاه که کرد. مادرش لبخند به لب از پناه پدر بیرون آمد و با نگاه  آسمانی اش  او را نوازش کرد. اشک هایش سرازیر شد. دست مادر را که نگاه کرد؛ تسبیح شاه مقصودش را دید. باید حتما آن تسبیح را همراه همیشگی خود می کرد.</p>
<p>صدای نجوایی  از پس درختی که رویش یادگاری کنده بودند؛ توجه اش را جلب کرد. از پشت درخت سرک کشید. خواهرش را دید. داشت شبانه با او نجوا می کرد. می خندید  و دستش را نوازش می کرد . عادتش بود. نجوایشان با صدای پاهای کوچکی که در حال نزدیک شدن بود ؛ قطع شد. آرزو, لی لی کنان در حالی که با هر پرش دو گیسوی بافته اش  بالا و پایی می پرید ند,خود را در بغل  مادرش انداخت. اشک امانش نداد. سر به آسمان بلند کرد و از سبزی ها نقطه ای آبی پیدا کرد و دلش می خواست شکایت کند ,برای تمام لحظه هایی که نمی تواند دردانه خواهرش را در آغوش بگیرد.خاطرات خوب و بدش همراه با قد م هایش از پشت درخت ها  سلامی به او می دادندو دوان دوان می رفتند.</p>
<p>در میانه راه مرد سپید پوش را دید. با عینکی به چشم به   عکسی خیره شده بود. عکس مغز کوچک او که با میخ روی یک درخت خوب محکمش کرده بودند. او را که دید در چشمش خیره شد . بعد دست گذاشت روی نقطه ای از مغزش و گقت:&#8221; اینجا, درست اینجا, یک تومور متولد شده است.&#8221;</p>
<p>لبخند زد . لبخند زد و به خاطر تولد توده ای کوچک که قرار بود این خیابان را   تنها تا دوسال دراز کند قهقه سر داد. دکتر شعر می گفت. آنقدر خندید که  چشمانش دوباره تر شد.</p>
<p>سرش را چرخاند تا تمام دلبستگی هایش را  پشت سرش ببیند.  در چشمان ترش می رقصیدند. دلبستگی هایش با درختها یکی شده بودند و سماع می کردند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/34/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/34/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/34/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/34/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/34/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/34/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/34/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/34/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/34/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/34/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/34/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/34/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/34/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/34/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=34&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2010/02/01/34/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2009/09/24/30/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2009/09/24/30/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 20:39:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشتاری بر ادبیات داستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/?p=30</guid>
		<description><![CDATA[نوشتاری بر رمان &#8220;از شیطان آموخت و سوزاند&#8221; اثر &#8221; فرخنده آقایی&#8221; تلخ، عین حقیقت      کتاب جایزه گرفته است. برنده هفتمین دوره جشنواره منتقدین و نویسندگان مطبوعات شده است. همین کافی است تا مشتاق شوی که کتاب را بخوانی. و وقتی هم که متوجه می شوی چاپ اول کتاب را خود مولف چاپ کرده، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=30&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">نوشتاری بر رمان &#8220;از شیطان آموخت و سوزاند&#8221; اثر &#8221; فرخنده آقایی&#8221;</p>
<p style="text-align:center;"><strong><em>تلخ، عین حقیقت</em></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>    </strong> کتاب جایزه گرفته است. برنده هفتمین دوره جشنواره منتقدین و نویسندگان مطبوعات شده است. همین کافی است تا مشتاق شوی که کتاب را بخوانی. و وقتی هم که متوجه می شوی چاپ اول کتاب را خود مولف چاپ کرده، دلت می خواهد بفهمی چرا هیچ ناشری حاضر نشده برای بار اول این کتاب را چاپ کند؟ آیا این کتاب واقعا لایق جایزه بوده است؟ کتاب 311 صفحه است. از همان ابتدای مطالعه کتاب متوجه می شوی که نویسنده برای نوشتن رمانش از تکنیک روزنوشت استفاده کرده است. یعنی اینکه هنگام خواندن کتاب احساس می کنی در حال خواندن یک دفتر خاطرات هستی. استفاده از این تکنیک کار ساده ای نیست.اما &#8220;آقایی&#8221; به خوبی توانسته است در همین خاطرات روزانه از عناصر داستانی استفاده کند و شخصیت هایش را بپروراند. &#8220;از شیطان آموخت و سوزاند&#8221; روایت زندگی زنی میانسال است.به عبارتی دیگر، خواننده این رمان درحال خواندن خاطرات قریب به 2 سال از زندگی زنی چهل و چند ساله است. او مسیحی است،هرچند برای ازدواج با یک مرد مسلمان،مسلمان شده اما همچنان مسیحی است.او سالها خوب زندگی کرده و سالها در شرکت های بزرگ خارجی کار کرده است و یک زندگی مدرن و مرفه داشته است. اینقدر که کارهایی از قبیل مانیکور کردن ،اگر برای دیگران کاری غیر ضروری است برای او اینطور نیست. او از همسرش جدا می شود و &#8220;پدر و پسر مسلمان باید باهم زندگی کنند.&#8221; کسی را ندارد. مادرش در مراکز روانی زندگی می کرده و مرده است. بعد از طلاق و بازگشت به ایران یک بی خانمان مطلق است. کسی او را نمی پذیرد. مدتی در مراکز بهزیستی و روانی زندگی می کند .و بعد قریب به یک سال و نیم را در کتابخانه فرهنگسرای اندیشه می گذراند. بزرگترین مساله او &#8220;مکان&#8221; است او بی خانمان است و تنها به دنبال جایی می گردد تا بتواند مستقل زندگی کند و درس بخواند. او مهارت های زیادی دارد،مثلا انگلیسی و فرانسه را کامل صحبت می کند. و همواره در تلاش است تا مهارتهایش را بیشتر کند. تقریبا در تمام کلاس های فرهنگی و هنری فرهنگسرا شرکت می کند. شما با یک آدمی که از ابتدای وجودش بی مکان بوده است طرف نیستید.</p>
<p style="text-align:right;"> &#8221;آقایی &#8221; با نوشتن این شخصیت تصور ما را از آدم های بی مکان و آدمهایی که با مشکلات حاد اقتصادی روبرو هستند ، بهم می زند.او یک زن مدرن و باسواد است که به شدت به زندگی گذشته اش علاقه مند است و سعی دارد با تمام مشکلاتش ، زندگی قبل خود را حفظ کند. اما واقعیت قوی تر از این حرف ها ست. واقعیت او را به جایی می رساند که خیل راحت تر از قبل پول غذایش را از دیگران می گیرد .کاری که برایش خیلی سخت بود. &#8220;از شیطان آموخت و سوزاند&#8221;،شرح بی رحمی است. شرح نبود مهربانی است. شرح این است که من و تو فقط برای دو روز دوست هستیم. گاهی مسئولیت های خانوادگی نمی گذارند ما به دیگران کمک کنیم و گاهی مقررات.بگذریم از روح خبیث انسان هایی که هر لحظه دنبال فرصتی هستند تا ثابت کنند آدم نیستند.</p>
<p style="text-align:right;">   کتاب را که دستت می گیری اوایل از خودت می پرسی،برای چه باید شرح بدبختی هر روز یک نفر را بخوانی؟ برای چی باید لیست خرید و بدهکاری و بستانکاری یک نفر را هر روز بخوانی؟ اما کتاب علی رغم اینکه کمی خسته کننده است، آنقدر کشش دارد که از خیر خواندنش نگذری. علاقه مند می شوی ببینی آخر این دفتر خاطرات خوش است یا با غم تمام می شود. و وقتی به صفحه آخر می رسی ،متوجه می شوی که، هیچکدام. با وجود اینکه در آخر داستان زن اتاقی داردو با پول تدریس خصوصی زندگی اش را می گذراند، اما هر لحظه ممکن است همه چیز را از دست بدهد. شاید بدست آوردن یک مکان موقتی تو را شاد کند اما نه آنقدر که بخواهی بهپایان کتاب را شاد بنامی. پایان کتاب پر از تعلیق و بلاتکلیفی است.هم برای شخصیت داستان و هم برای توی خواننده که نویسنده با خیلی از باورهایت بازی کرده و بهت نشان داده است که خوبی کردن خیلی سخت تر از آن چیزی است که فکر می کنی.</p>
<p style="text-align:right;">    در حین خواندن داستان ، توقع داشتم &#8221; آقایی&#8221; شخصیت هایش را آنچنان با نوشته های شخصیت اصلی و گفتگو ها و افکارش بسازد که توی ذوقم بزند. انتظار داشتم پرش های زمانی اش برای نشان دادن گذشته و علت بی خانمان شدن شخصیت اصلی داستان آنقدر ساده باشد که مرا از خواندن کتاب باز دارد.اما &#8220;آقایی&#8221; چنان هنرمندانه تو را غرق در درگیریهای روزانه و مشکلات و لیست خرید روزانه و دغدغه های  شخصیت اش می کند که تو وقتی از گذشته اش می خوانی احساس می کنی آن را می دانستی واین گذشته و این شخصیت ها خیلی راحت و هنرمندانه روی ذهنت می لغزند و ماندگار می شوند.</p>
<p style="text-align:right;">   &#8221; از شیطان آموخت و سوزاند&#8221; از آن رمان هایی است که رو ح تو را رنج می دهد. تو را با درد درگیر می کند . بعد از خواندن این رمان یک تلخی با تو همراه می شود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/30/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=30&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2009/09/24/30/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2009/09/17/26/</link>
		<comments>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2009/09/17/26/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 21:51:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه (مرضیه) رسولی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fatemehrasouli.wordpress.com/2009/09/17/26/</guid>
		<description><![CDATA[یک 40سانتی 5/3 میل نگاهش می کنم.از 12 ظهر به بعد نشسته و از جایش هم جم نخورده است.حالم از این حالت بهم می خورد. از این حالتش که همین جوری نشسته و دارد این کار رو انجام می دهد.می دانم، می دانم که می خواهد زودتر تمام بشود و به خاطر همین الان هم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=26&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em><strong>یک 40سانتی 5/3 میل</strong></em></p>
<p><em><strong><br />
</strong></em>نگاهش می کنم.از 12 ظهر به بعد نشسته و از جایش هم جم نخورده است.حالم از این حالت بهم می خورد. از این حالتش که همین جوری نشسته و دارد این کار رو انجام می دهد.می دانم، می دانم که می خواهد زودتر تمام بشود و به خاطر همین الان هم که غروب شده از جایش بلند نمی شود.اما هر کاری می کنم از این حالت حالم بهم می خورد.<br />
نگاهش می کنم. می روم و یک بالش می آورم، بالش را با دو دستم بالا می گیرم و می گویم:<br />
-‌ پاشو،یالا<br />
از بالای عینکش نگاهی به من می اندازد و می گوید:<br />
- من الان دو ترم دیگه کلاس نمی رم.<br />
- چه ربطی داره؟!تو کمربند آبی داری. پاشو، چند تا ضربه بزن . تمرین کن وگرنه یادت می ره ها!<br />
مواد اولیه کارش را یک دور ، دور انگشتش می پیچد و می گوید:<br />
- نچ&#8230; نمی شه ، اینو باید زودتر تموم کنم.<br />
از حرصم و یا شاید هم از شدت بد آمدن، بالش را صاف پرت می کنم وسط کارش که آن یکی مواد اولیه کارش را بالامی گیرد وبا غیظ می گوید:<br />
- الاغ&#8230;داشت می رفت توی چشمم!<br />
و جواب من ، شانه بالا انداختنی بود بی قید<br />
×××<br />
نگاهش می کنم. سرما خورده است.دقیقه به دقیقه دماغش را بالا می کشد. صدایی که از انجام این حرکتش تولید می شود صدای دلنشینی نیست. پیش خودم فکر می کنم لابد به دماغش شلنگ آب وصل کرده اند که اینقدر با قدرت و محکم این حرکت را انجام می دهد. اما خودش عین خیالش نیست. انگار نه انگار دقیقه به دقیقه صدای بالا کشیدن آب دماغش روی مغز ما پیاده روی می کند. نه&#8230; چون آب دارد، بهتراست بگویم: روی مغز ما جت اسکی بازی می کند.<br />
یک 5/3 میل 40 سانتی بر می دارم .روبه رویش می ایستم. پای چپم را می گذارم عقب و پای راستم را می گذارم جلو. دست چپم را می گذارم پشتم. مثل یک اشراف زاده انگلیسی با نوک شمشیرم می زنم به حاصل نیمه کاره کارش که حالا دیگر بلند شده بود. با صدای &#8220;آلن دلن&#8221; می گویم:<br />
- بیا بجنگیم.<br />
از بالای عینکش بهم نگاه کرد. طرز نگاه کردنش طوری بود که احساس کردم از روز ازل یک مگس مزاحم آفریده شدم. دماغش را بالا کشید و گفت:<br />
- دیوونه ی مسخره.<br />
شروع می کنم به این پا و آن پا شدن که مثلا یعنی رقص پا.شمشیر خوش دست 40 سانتی متری ام را تکان می دهم و یا صدای آلن می گویم:<br />
- من به لویی نمی گم،بیا بجنگیم ریشیلیو. راستی به لویی چنم نباید بگم ؟ پانزدهم یا شانزدهم ؟<br />
- دوتا از زیر&#8230;<br />
یک عطسه<br />
- دوتا از رو&#8230;<br />
- با اینکه این یه بی عدالتی محضه، چون قطر شمشیر من 5/3 میلی متر و مال تو 4 میلی متر .اما باکی نیست ،من ماهرترم. بیا بزدل ،پاشو ای ریشیلیو ترسو.<br />
برای گقتن جمله آخر خیلی به خودم زور آوردم تا صدای آلن را بم تر و خشمگین تر کنم. یک بار دیگه شلنگ به دماغش وصل شد و بعد با خونسردی کامل گفت:<br />
- لطفا&#8230; خفه شو و اینقدر هم مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین نپر.<br />
مثل یک شمشیر زن واقعی که از شروع شدن یک نبرد جذاب مایوس شده باشد، شمشیرم را به کناری انداختم و گفتم:<br />
- تو می ترسی بزدل &#8230; آهان&#8230; نکنه مهارت هات رو از دست دادی ریشیلیو؟<br />
داشت زمزمه می کرد:<br />
- دوتا از رو&#8230;<br />
بالا می کشد با یک تک سرفه<br />
- دوتا از زیر..<br />
دلن وار گفتم:<br />
- راستش رو بگو .تو می ترسی. از اینکه من شمشیر باز ماهریم داری می لرزی..<br />
- فک کنم یه متر شده. اگه یه متر دیگه هم بهش اضافه کنم ، تموم می شه.<br />
با آلن دلن خداحافظی می کنم و می گویم:<br />
- اه&#8230; برو گمشو بابا&#8230; چند روزه نشستی اینجا و عین خاله پیرزنهایی که شبای زمستون زیر کرسی می شینن و بافتنی می بافن ، هی می گی :20 سانتی متر شد&#8230;50 سانتی متر شد. نیم متر دیگه ببافم. وای&#8230; کی می شه اینو بدم بهش؟ که چی مثلا؟ آقا نمی تونن تشریف ببرن یه شال گردن بخرن؟<br />
نگاهی از بالای عینکش که حالا تا نوک دماغ سرخش پایین آمده بود، به من انداخت. نگاهی عمیق و عاقل اندر سفیه. بعد دوباره مشغول بافتن شد و گفت:<br />
- چرا&#8230; می تونه اما من می خوام بهش هدیه بدم.<br />
- خب یه دونه بخر بهش هدیه بده. چه کاری چند روزه نشستی اینجا و خودت رو پیچوندی بین یه 40 سانتی 4 میل و 4 تا کلاف سایه روشن؟<br />
اینبار حتی زحمت انداختن یک نگاه عاقل اندر سفیه به من را هم ، به خودش نداد و گفت:<br />
- فرقش اینه که وقتی شال گردن رو انداخت گردنش، کلی به یادمه و هر جا بره با افتخار می گه خانومم با فته.<br />
دیگه واقعا در شرف بالا آوردن بودم. با حالت کسی که خیلی حالت حال بهم خوردن دارد گفتم:<br />
- پس باید بهش بگی که تا قبل از عقدتون به هر چی کاموا و و کلاف و میل بافتنی و چیزهایی از این قسم بود، فحش های ناجور می دادی. آخه این همه تغییر هم افتخار داره.<br />
قبل از اینکه دماغش را بالا بکش، تک سرفه ای کرد و با آرامش گفت:<br />
- امروز نمی فهمی.</p>
<br /> Tagged: داستانک <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/fatemehrasouli.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/fatemehrasouli.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/fatemehrasouli.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/fatemehrasouli.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/fatemehrasouli.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/fatemehrasouli.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/fatemehrasouli.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/fatemehrasouli.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/fatemehrasouli.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/fatemehrasouli.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/fatemehrasouli.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/fatemehrasouli.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/fatemehrasouli.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/fatemehrasouli.wordpress.com/26/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=fatemehrasouli.wordpress.com&amp;blog=9343977&amp;post=26&amp;subd=fatemehrasouli&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" /><div class="sharedaddy"></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fatemehrasouli.wordpress.com/2009/09/17/26/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/411ad263f6a61cf0a0450630c5bd97ff?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه رسولی</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
