دوشنبه 15 شهریور 1389، آخرین قسمت بخش ادبیات برنامه » پاتوق ایرانی» پخش شد. می خواستیم این برنامه آخری را خوب ببندیم. دنبال موضوع خوبی می گشتیم تا بلاخره رسیدیم به هفتم شهریور و تولد «کیومرث صابری فومنی». قرار مصاحبه با دخترش« پوپک صابری » گذاشته شد. قرار شد من ابتدا زندگینامه کوتاهی از گل آقا بگویم و بعد وارد مصاحبه با دخترش بشویم. چند ساعتی وقت صرف کردم برای خواندن نظرات و مقاله و … درباره «گل آقا»و گشتن در سایت موسسه گل آقا. زندگی نامه اش را خواندم اما وقت برای تنظیم آن را برای برنامه نداشتم. خاطره ها ونقل قولهایی را که به نظرم می توانستم در مصاحبه از آنها استفاده کنم به خاطر سپردم و چندتایی را هم نوشتم. گشتی هم در نوشته های خود «گل آقا» زدم که در سایت آرشیو شده است. در لحظات آخر لینکی پیدا کردم که اصطلاحات « گل آقا » را لیست کرده بود. چند تایی را نوشتم. ماشین آمد دنبالم و من هنوز زندگینامه را تنظیم نکرده بودم.
در راه به فکرم رسید تا به جای یک زندگینامه معمولی و خشک، «گل آقا» را با اصطلاحات خودش و با لحن طنز که مختص اوست، به شنوندگان بشناسانم. مدتی از راه فکر می کردم و متن را در ذهنم می نوشتم. اما باید روی کاغذ منتقل می شد، تا برای اجرایش مشکلی نداشته باشم. نزدیک سازمان بودیم که سریع شروع به نوشتن کردم. برنامه ساعت ده شب روی آنتن می رود و من باید هفت هشت دقیقه بعدش وارد استودیو بشوم. دقیق،ساعت ده سازمان بودم و من فقط سه چهارم یک صفحه نوشته بودم. ساختمان شیشه ای ستونهای قطوری داد. دقایقی کاغذ را بر یکی از ستونها گذاشتم و شروع کردم به نوشتن. کاغذ دوم به نصف رسیده بود که از استودیو زنگ زدند که کجایی؟ خدارا شکر وقتی رسیدم قرار شد ویژه گل آقا را بگذاریم برای بخش دوم برنامه و این یعنی اینکه من چند دقیقه ای وقت داشتم تا متنم را کامل کنم. البته خیلی کار نداشت. متن زیر همان متن است. کژی هاو کمبودهایش را بگذارید سر شرایطی که در آن نوشته شده است. از عمد خیلی تغییرش ندادم تا همان گونه که اجرا شده بماند.
اصطلاحات مرحوم« صابری» را مشخص کرده ام. من تنها از این اصطلاحات استفاده کردم تا شمایی از «گل آقا» به شنونده بدهم و این بدان معنی نیست که« گل آقا »هم با همین مفاهیم از آنها استفاده می کرده است. جملاتی که با پرانتز مشخص شده اند، در برنامه خوانده نشدند. بعدا آنها را اضافه کردم. به جز یک جمله که آن شب قرار شد خوانده نشود. اگر بیشتر هم می خواهید درباره «گل آقا» و فعالیت های فعلی موسسه گل آقا که زیر نظر « پوپک صابری» اداره می شود، بدانید. سری بزنید به سایت گل آقا.
****************************************
«پیش تر تر ها » ، در آن» روزگار بی بخار ِ کجمدار ِ ناپایدار ِ نااعتبار ِ» حکومت طاغوت،در آن زمانی که امور کلا،»کشکی و کتره ای» بودو کسی جرات نداشت نفس ِ مخالف ِ نفس ِ «دیپلماسیون » بکشد؛ تنها در یکی از «روزنامجات» بود که می توانستی هوایی برای نفس کشیدن پیدا کنی. این« توفیق» که می گویم، آن سالها شده بود مجمع این روزنامه چی های طناز.
یکی از آن طنازان روزگار که دست بر قضا، در آن روزگار که همه می گفتند:»گوربابای هرچی پتانسیل است»، استعدادش شکوفا شده بود و قلمش را روی کاغذ می چرخاند؛ یک «گردن شکسته» ای بود که قصد داشت حرفش را برساند به «اقشار ِ آسیب پذیرِ یک لا قبا». (سروکارش بیشتر با این قشر بود تا «اقشار بینابینی که از هفتاد دولت و هفتاد ودو ملت آزادند») خارج از «مزاح و لودگی» تیغ تیز جراحی اش را بر می داشت تا شاید بتواند غده ای چرکی را، مداوا کند. این که می گویم «گردن شکسته»، بی ادبی نشود به ساحت پر از قدرش، امضایش بود آن زمان.
( بعدها به برکت انقلاب، ایران گل و بلبل شد. اما طولی نکشید که ) دستِ غدار ِ روزگار از آستین ِ آن صدام ِ نامردِ خدانیامرز، که لابد تا به حال هفتاد کفن پوسانده است؛ بیرون آمد و بمبهایش را که از هفت جای دنیا جمع کرده بود، ریخت روی سر ملت ما.
آن روزها که از شروع جنگ چهار سال می گذشت و هر گوشه ای اشکی روان بود، ستونی سمت چپ صفحه سه روزنامه اطلاعات شکل گرفت، که بازگشت آقای «گردن شکسته» را نوید می داد.
آن روزها که به راحتی می شد «حرف سیاسی ـ میاسی» زد و از «جر دادن یقه » هم خبری نبود، (و به راحتی ِ»نعل کردن پشه در هوا» می شد حرف را در لابه لای طنز به » شرف عرض سیاسیون رساند» و به «تریج قبای کسی هم بر نمی خورد» )؛ از «گردن شکستگی» استعفا داده بود و شده بود «گل آقا».
این جناب « گل آقا» چیزهایی می نوشت که باید» چهار گوشانه ! استماع سخنش می کردی» از بس که شیرین می نوشت. با آنکه (نوشته هایش) دوای درد بود اما، مثل شربت های این دکترها تلخ نبود؛ همچین، تلخی و شیرینی اش به دل می نشست.
کمی بعدترش همین امضای « گل آقا» شد مجله ای با همین نام،که مجمعی برای طنازان و مدرسه ای برای محصلان قلم طنز و کاریکاتور شد. جناب « گل آقا » که این روزها شده بود «مدیر مسئول» ، اعتقاد داشت که شاگردانش باید شلاق بخورند. یعنی اینکه باید آب دیده شوند و «جیک و بوک » کار را یاد بگیرند.
« گل آقا » می گفت که «گل آقا با ترکه گل با آدمها می نوازد نه با چوب و چماق !باید قلم های شما اینگونه نقد کند… .»
به کاریکاتوریست های شلاق نخورده می گفت که «زشت نکش» و در جواب اینکه سیرت باید زیبا باشد؛ می گفت فکر کرده ای من در آن دنیا چه طور باید جواب بدهم؟( این جملات نقل به مضمون خاطره ای از یکی از کاریکاتوریست های مجله گل آقا ست.)
روزها می گذشت ، تا یک روز جمعه که بیشتر از ده سال بود، که هر هفته مجله گل آقا روی دکه قرار می گرفت . آن روز جمعه پدر مجله به جای آنکه طبق روال همیشگی صبح نسخه تایید شده را برای چاپ به دفتر بفرستد، عصر جمعه آمد. با سرمقاله ای عوض شده و گفت که این شماره، آخرین شماره گل آقاست. ( نقل است پرسیدند از او که چرا؟ جواب داد که پیر شدم و خسته. و نقل کننده گفته که از چشمهایش پیدا بود که نه پیر شده و نه خسته.)
چند ماهی می شد که « گل آقا» مریض بود . دوست نداشت کسی در آن حالااو را ببیند. نهایتا در یکی از روزهای اردیبشت (روزنامه شرق تیتر زدکه) « گل آقای ملت ایران درگذشت.» خودش می گفت که ما مقام گل آقایی را همین طوری قضا قورتکی بدست نیاوردیم ، که از دستش بدهیم. شاید به خاطر همین همین قضا قورتکی نبودن ِ به دست آوردن ِ مقام ِ گل آقایی ست که این روزها، گل آقا نداریم و حتی شبه گل آقا و نیمچه گل آقا هم نداریم. که راهی ست دراز و پر پیچ و خم این روزها.
«گل آقا» پرورش دهنده طنازی بود در ایران و شاگردان بسیاری داشت و هر وقت کسی را غمگین می دید ، می گفت: « خنده رو هر که نیست از ما نیست. اخم در چنته گل آقا نیست.»